تبليغاتX
شادوشنگول

شادوشنگول

تولدت مبارک عزیزم....

امروز

        

              تولد 

               

                         عزیزی

                          

                                  هست...

          

      

       که حاضرم دنیا رو به پاش بریزم

  

        ودنیا رو بدون او نمی خوام. 

 

             

                تولدت مبارک

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت 17:59  توسط شيوا  | 

عشق!!

نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي.

 

 

                                    و اما واقعا عشق چیه؟؟

 

همین که احساس کنیم کسی رو دوست داریم یا حتی بهش بگیم دوستت دارم کافیه؟؟!!

نه از نظر من خیلی فراتر از این حرف هاست...به نظر من یعنی از خود گذشتن...یعنی ادم طرفش رو از خودش بیشتر دوست داشته باشه....یعنی حاضر باشه برای خوشحالی او هر کاری بکنه (البته اگه دست وبالش رو نبسته باشن)....

یعنی احترام به او، اونقدر که لبریزش کنه.....یعنی بها دادن....حمایت.....دفاع دربرابر هر مشکل و سختی....سپر بلا شدن برای طرفش.....یعنی لبریز بودن از احساس زیبای دلبستگی و علاقه....یعنی نابودی وقتی قرار باشه دیگه نبینش....

یعنی وقتی که ادم حاضر باشه همه عمرشو در کنا او بگذرونه ....یه جا خوندم که گفته بود عاشق رو از اونجا می شه شناخت که به معشوقش بیشتر از اون که بگه دوستت دارم بگه مراقب خودت باش....قشنگ بود ومن اون رو در قالب مادر ریختم ما به مامانامون بیشتر اوقات که می خوان کاری بکنن می گیم مراقب خودت باش تا این که لحظه به لحظه بگیم دوستت دارم........این در رابطه با تجربه ی خود من بود ...

البته کلمه دوستت دارم هم معجزه می کنه من به جادوی این کلمه اطمینان و اعتماد دارم.......دیگه این که با تک تک سلول هاش اونو دوست داشته باشه....اگه او اشتباهی کرد ، بگذره......سعی کنه همیشه او را خوشحال کنه و خوشحال نگه داره.....اورا بر هر چیزی ترجیح بده.......حاضر باشه جونشو برای او بده و خاری در پای او نرود.....به دردو دلش گوش بده....کمک رسش باشه.....

بازم بگم؟؟؟!!!

هر کس نظری در این باره داره اما نظر من اینا بودن....نظر شما چیه؟شما چه جوری عشق رو می بینینش؟

 این حرفا در کلام ساده هست هر کسی می تونه بگه منم این جورم اما در عمل باید ثابت کرد

 

در پناه حق.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت 17:15  توسط شيوا  | 

تعارف

سلام

امروز می خوام براتون از یک اتفاقی بگم که در صورت حواس پرتی برای هر کسی ممکنه پیش بیاد همون طور که برای من پیش اومد........

چند روز پیش که می خواستم از دانشگاه بر گردم خونه، بابام نتونست دنبالم بیاد و من مجبور شدم با دوستام برگردم..........ما یه قسمت رو مجبوریم با اتوبوس بیایم چون اونجا تاکسی های خطی نداره و فقط شخصیه به خاطر همین با وسیله نقلیه ای به نام اتوبوس میایم.............البته بیشتر با این اتوبوس های بخش خصوصی.........وقتی با دوستای خودم هستیم عادت کردیم که هرکسی پول خودش رو حساب بکنه و هی من بدم تو بده نداشته باشیم.....اخه من همیشه می گم اخه چه کاریه که یه دفعه من حساب کنم دفعه ی بعد اون یکی و به همین روال.نه؟؟؟ ......هرکی از اول مال خودش رو حساب بکنه.......بنا به این قانون ما دیگه سر مسائل مالی با هم بحثی نداریم......ولی اون روز با دوتا دیگه از دوستام داشتم می اومدم که اونا از این قرار من با دوستام خبر نداشتن......خلاصه ما تو راه تصمیم گرفتیم که یه قسمتی رو پیاده بریم به طرف بالا ُ فکر خوبی بود چون می خواستیم بعدش هم پیراشکی بخوریم کلی اون جوری می چسبید.......خلاصه به یه ایستگاهی که رسیدیم پیاده شدیم اول من بدو بدو رفتم پول خودم رو دادم و دیدم اون دوستام یواش یواش دارن میان حالا من خبر نداشتم که ماجرا از چه قراره،دوستم که به من رسید گفت : (به حالت تعارف) چرا زحمت کشیدی می ذاشتی من حساب کنم......من که تازه دوزاریم افتاده بود که اونا فکر کردن من پول اونا رو هم حساب کردم همین طور که حیرت زده بودم،ُاتوبوس در حال حرکت شد که بازوی دوستم رو گرفتم و هولش دادم جلو و گفتم زهره به جون تو اگه من حساب کرده باشم بدو داره می ره،پولشو بده.............خلاصه جای شما خالی که خیلی خجالت کشیدم از رفتار خودم.......باید یه کمی حواسم رو جمع می کردم و یه تعارفی چیزی می زدم ولی واقعا حواسم نبود...........حالا هی اون دوتا می خندیدندو من هم نگاشون می کردم.......دوستم می گفت قیافت خیلی باحال شده بود تو اون چند ثانیه.............جاتون خالی خیلی خوش گذشت مسیر کوتاه بود ولی اون پیراشکی که کاکائوئیه داغی که بعدش خوردیم کلی بهمون چسبید.....اون جا دیگه تولد دوستم بود و کلا مهمونمون کرد بدون تعارف تیکه پاره کردن،اخه به زور ازش گرفتیم.........

حالا اینا که دوستام بودن و به دل نگرفتن و توهینی تلقی نکردن اما هستن ادم هایی که بهشون بر بخوره و ناراحت بشن.........ادم باید حواسش باشه ببینه طرفش کیه.....

ولی واقعا ماها رسم بدی داریم هی تعارف پشت تعارف.......حالا ممکنه اصلا دلمون نخواد که مثلا کاری برای کسی بکنیما اما هی می گیم و میگیم تا بالاخره طرفمون هم قبول کنه اون وقته که مثل فرشته ها تو گل ها گیر می کنیم(این جمله رو همیشه یکی از معلم ها ی ریاضیمون می گفت وقتایی که سر یه معادله ای می موندیم و ما چقدر می خندیدیم....یادش بخیر) که چه کاری کردیم و تعارف کردیم.......من خودم تا جایی که بتونم سعی می کنم با اطرافیانم تعارف نداشته باشم ولی یه وقتایی واقعا نمی شه ادم بی تعارف باشه با کسی و مجبور می شه که هی تعارف بکنه.............چه میشه کرد محیطمون این جوریه دیگه.........اخه یه وقتایی که بی رودربایستی هم حرف می زنی همه فکر می کنن بازم داریم تعارف می کنیم......البته باید این رو هم گفت که نباید دل کسی رو هم شکوند.....ولی هممون باید یاد بگیریم در برابر چیزی که دلخواهمون نیست بگیم : نه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/12ساعت 13:30  توسط شيوا  | 

حق با کیه؟؟؟؟؟

سلام

می خوام از امروز دانشگام بگم اخه دلم هم خیلی پره و هم این که نمی دونم حق با من هست یا نه.....

ماجرا از این قراره که ما یه استاد داریم که واسه ی خودش حالش خوشه.....این استاد ما روی حضور و غیاب و به موقع اومدن بچه ها خیلی حساسه تا جاییکه اگر ۵ دقیه هم دیر بکنن کلی دعوا مرافعه به پا می کنه......خلاصه اعصاب نداره .....درواقع دوست داره گیر بده و از درس بزنه......باورتون نمی شه ولی ما هر هفته دوشنبه ها که باهاش از۸ صبح کلاس داریم هر هفته اولش دعوا به پا می کنه با بچه ها که چرا دیر میاین؟......مگه کلاس اجباریه؟....چرا قانون سرتون نمی شه؟....چرا بی انظباطین؟....چرا حق الناس رو زیر پا می ذارین؟و کلی حرفای دیگه و همه ی اینا برای هر کسی که چند دقیقه دیر بیاد برپاست.......حتی اگه ۱۰ نفر در اون ساعت دیر بیان.(با این حال نمی دونم چرا بچه ها هم درست نمی شن!!!!)

البته خوب پیش میاد دیگه....... من خودم یه دفعه فقط ۳ دقیقه دیر کردم و از شانس من راس ساعت ۱ که باهاش کلاس داشتیم اومده بود، بر خلاف همیشه...... و جالب تر اینکه بر خلاف همیشه همون سر ۱ هم حاضر غایب کرده بود.....تاخیر من هم به خاطر تصادفی بود که تاکسیمون کرد..........ولی من با ۳ دقیه تاخیر غیبت خوردم......جالبیش این جاست که همیشه دیر سر کلاس میاد و بیشتر اوقات هم حاضر غایب نمی کنه ها..........حالا از این ها بگذریم .....

امروز که ما با هاش ساعت ۱ کلاس داشتیم ایشون نیومدند و و قتی بچه ها باهاشون تماس گرفتن گفتند که میام ولی با تاخیر.......ما هم که بی کار بودیم نشستیم به حرف و صحبت ۱.۳۰ که شد دوباره تماس گرفتن بچه ها، گفت میام ما هم یه نموره از ترسمون پا نشدیم بریم و نشستیم(اخه دوباره میومد و قشقرق به پا می کرد)........اول شبانه ها کلاس داشتیم بعد ۳تا۵ روزانه ها............اما تا ۲.۳۰ هم بودیم، با این که کلاس یک ساعته هست...........ایشون در تماس بعدی گفتند بشینین با روزانه ها تشکیل می دم......جای شما خالی دیگه به من بر خورد که ای بابا وقاحت هم حدی داره......من که دیگه دیدم اگه بمونم خودم به خودم توهین کردم تصمیم گرفتم بیام خونه و اومدم.........اما یه عده بگم چی!!! همین جور نشستن تا استاد هر وقت خواستند تشریف فرما بشن............من و دوستم که اومدیم و بقیه همون طور مثل (......)نشستن تا استاد بیاد..................

حالا می خوام بدونم شما ها اگه تو این وضعیت بودین چی کار می کردین؟؟؟؟؟؟باید همیشه بزنن تو سرمون؟؟؟؟ما که تا ۲ کلاس داشتیم به خاطر استاد تا ۳ هم موندیم چی؟؟؟می خوام بدونم که شما می موندین تا ۳.۱۵ که استاد اومد؟؟؟؟؟در برابر همچین استادی واقعا باید چی کار کرد؟؟؟؟

من که غیبت خوردم ......تازه یکی دیگه از دوستام که مونده بود گفت هیچ کس به رفتار استاد اعتراضی نکرده و تازه استاد همه رو دعوا کرده که چرا هی با من تماس گرفتین.......!!!!!!!!!

من احساس کردم که چقدر ما و وقتمون برای استاد بی ارزشه که هر وقت دلش خواست بیاد و تازه متوقع هم باشه.......من جایی که ببینم بهم توهین می شه یک دقیه هم تاب نمیارم و عکس العمل نشون می دم......حالا نمی دونم چرا بچه های کلاس براشون مهم نیست که باهاشون توهین امیز رفتار بشه؟؟؟!!!اگر از اول که باهاشون تماس گرفته شد می گفتند من ۳ تا۵ رو می تونم بیام ماهم می دیدیم اگه کار نداشتیم می شستیم اما این که امر کنه بشینین تا من یه ساعتی بالاخره میام تو کت من یکی نمی ره........

چرا ما باید اجازه بدیم کسی مارو بی ارزش به حساب بیاره؟؟؟ایا نباید همه هماهنگ عمل می کردن تا استاد هم برای ما ارزش قائل بشه؟؟؟؟اگه باز از این اتفاقا نیافتاد!!!مطمئنا کسی که ببینه می تونه زور بگه ، زور خواهد گفت........

حالا دوست دارم شما ها هم بگبن نظرتون چیه؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/30ساعت 18:46  توسط شيوا  | 

گوش شنوا

سلام

امروز با يك پست فوق العاده خوب اومدم .....پستي كه به درد دنيا و اخرتمون مي خوره البته بايد رفت تو عمقش تا اونو فهميد......اول اين حديث رو بخونين:

 

 قال الامام علی بن ابیطالب(علیه السلام):

 

عَرَفْتُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ وَ حَلِّ الْعُقُودِ وَ نَقْضِ الْهِمَمِ .

حضرت امیرالمومنین امام علی (ع) فرمودند: خدا را از سْست شدن اراده هاى قوى ، گشوده شدن گره هاى دشوار ، و درهم شكسته شدن تصميم ها ، شناختم. 

                     

 

                                                                  نهج البلاغه

 

خوب نظرتون چيه؟؟!!قشنگ نيست؟؟واي كه خداي مهربون چقدر بزرگ و دانا است.....اصلا يه وقتا ادم يه چيزايي مي بينه كه نا خواسته مي گه خدايا شكرت از اين كه من بنده ي تو هستم....مي دونم كوتاهي زياد دارم ولي از اون ورم به بخشش تو ايمان دارم ........البته ديگه اين وسطا نبايد سوءاستفاده كرد كه واقعا قدرنشناسيه و نامردي.......

يكي از دوستان فوق العاده عزيزم اين حديث زيبا رو برام فرستاده بود و ازم خواست اگر مي تونم تو وبلاگم بذارمش.....منم كه براي دوستم خيلي ارزش قائل هستم گفتم چشم ،حتما مي ذارمش....چي از اين بهتر كه حديث اماممون رو براي ديگران بخونيم و ياد اور بشيم؟؟!!!

جدا اگه دقت كنين اين چند جمله بسيار كوتاهه ولي انقدر معناش حجيمه كه در كلمه و لغت نمي شه معناش كرد، با دل هركس بايد فهميده بشه....

اميدوارم هميشه قلب و دلمون براي فهميدن اين سخنان گوش به زنگ باشه و اونارو اويزه ي گوشش كنه.........

اميدوارم هيچ كس هيچ وقت يه هو چشش و باز نكنه و ببينه كه واي چه قدر ديره و ديگه وقت رفتن با كوله باري از هيچييه.....اميدوارم زماني رو براي خودمون به وجود نياريم كه مدام از كلمه ي اي كاش استفاده بكنيم.......اميدوارم همه هميشه قلبشون رو انقدر صاف و خوشكل نگه دارن كه اين كلمات براشون غريبه نشه.......واي اونوقت ديگه به چه اميدي بايد زنده موند.......

فقط راه رفتن زنده بودن نيست..........شاد كردن اطرافيان،برداشتن باري از دوششون،محترم شمردنشون،درك كردنشون،بهشون مهربوني كردن،همدلي كردن باهاشون،و...........همه از كارهاييه كه مي تونه مارو زنده نگه داره و از همه مهمتر قدرشناس بودن نسبت به همديگه هست.......

 

                                                  درپناه خدا

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/04ساعت 12:5  توسط شيوا  | 

حیف هستن این دل ها ی خوشکل......

هر کس به طریقی دل ما می شکند بیگانه جدا دوست جدا می شکند بیگانه اگر می شکند حرفی نیست از دوست بپرسید که چرا می شکند؟؟؟؟؟!!!!!

 

                                             سلام

امروز مي خوام از يه حرفايي بگم كه شايد تو دل همه ما هست ولي تا حالا به زبون نياورديمش و شايدم دوست نداشتيم كه به زبون بياريمش......در واقع شايد خودمون جزو افرادي باشيم كه باعث به وجود اومدن اين حرفا براي افراد ديگه شديم و حالا عذاب وجدان نمي ذاره كه بياد بياريمشون............مي خوام از دلي بگم كه شكسته شده و توان ابراز هم براشون نمونده ............دلي كه زماني شايد نه چندان دور خيلي شاد و سرخوش بوده اما افرادي با قصد و بدون قصد اونو شكوندن و رفتن.........يه بار يه مطلب خيلي قشنگي خوندم كه از اون به بعد اويزه ي گوشم شده . اون نوشته اين بود:

پدري به بچه ي خود مي گه كه هروقت دلي رو شكوندي يه ميخ به ديوار بكوب......بچه هم همين كارو براي يه مدت زماني انجام مي ده........بعد از يه مدت پدرش بهش مي گه حالا هرچي ميخ به ديوار كوبوندي رو بكنش از ديوار.......وقتي ميخ ها كنده شدند يه چيزي رو ديوار خودنمايي مي كرد واونم جاي اون ميخ ها بود ....اون وقت بود كه پدر به بچه گفت : دل شكستن هم مثل ميخ مي مونه رو ديوار..... ممكنه بتوني ميخ هارو از ديوار در بياري ولي اون چيزي كه كاريش نمي توني بكني جاييه كه ميخ ها رو ديوار باقي گذاشتن و خودنمايي مي كنن.........

حالا اين قضيه هم ارتباط مستقيمي داره با گفته ي من..............چي مي شد به محض اين كه مي خواستيم دل كسي رو بشكونيم ياد ميخ و جاش بيافتيم....واي در اين صورت چه گلستوني مي شد.....هرچيزي مي تونه جبراني داشته باشه ولي اون چيزي كه مسلمه اينه كه ديگه زمانش تموم شده ........ما بايد بترسيم از زماني كه كسي هم دل مارو بشكونه.......

ايا واقعا بدتر از شكوند دل يكي و يه پشت پا زدن بهش هم وجود داره؟؟؟؟!!!!واي اونوقته كه اين دل خوشكل كه مي تونسته زندگي زيبايي داشته باشه تنها مي شه .......يه كنجي پيدا مي كنه و اشكاش سرازير مي شن......اونوقته كه اونم  يه بغض نهفته از مردم به دل مي گيره كه حتي ممكنه خودش هم ازون بي خبر باشه .......بعد اونم با نفر بعدي بد رفتاري مي كنه و به گمان خودش مي خواد انتقام بگيره.....و نفر بعد هم با بعدي همين كارو مي كنه و الي اخر .......اوه اونوقته كه اگه برگرديم و دور و ورمون رو ببينيم ، مي بينيم همه به نوعي دلشون شكسته و دلي رو شكستن........

 

 

(خيلي نصيحت گرانه و مادر بزرگانه بود نه؟؟؟؟!!!! خیلی وقت بود که دلم مي خواست لا اقل بتونم اين مورد رو به تعداد هرچند كمي از افراد اين جامعه ي بزرگ بگم.....بگم كه اين اتفاق داره هر روز براي ما و اطرافيانمون مي افته بهتره از يه جايي جلوي بزرگ شدنش رو بگيريم تا لا اقل خودمون راخت و با وجدان راحت زندگي كنيم)

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/21ساعت 21:41  توسط شيوا  | 

اخییییییییییی!!!!!!

اخی نگاه کنین چه نگاه مظلومی داره!!!!!تو یکی از ایمیل هایی که بهم ارسال شده بود پیداش کردم.....خیلی نازه نه؟؟ولی من کلا بااین موجود و اون یکی که همش این دوتا به جون هم میافتن و می گن مثل سگ و گربه به جون هم افتادن میونه ی خوبی ندارم....اطرافیانم می دونن.ولی این اخه یه جوری نگاه می کنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/28ساعت 11:22  توسط شيوا  | 

خداحافظ مجردی............

سلام.....

بعد از مدت ها اومدم و با يه خبر البته اين خبر به من مربوط مي شه و به يكي ديگه .......اونم اينه كه ما هم رفتيم قاطي متاهل ها......خداحافظ دوران مجردي......... و سلام متاهلی ........این انتخاب جاي بسي مباهات داره براي اون كسي كه مي دونم اين پست رو هم مي خونه......کلا باید کلی افتخار کنه به این انتخاب....در اينده خودش بيشتر خواهد فهميد كه خدا چه نعمتي رو بهش داده كه هر روز نماز شكر خوندنرو شاخشه، براش......ديگه هيچكي نبايد نگاه چپ به اين وبلاگ و صاحابش بكنه

 ........در اولين روز عقد كردگيمون به نحو خاصي از طرف ايشون سورپرايز شدم كه تا عمر دارم فراموش نمي كنم(بتركه چشم حسود كه نظرمون نزنه)اينو گفتم براي اين كه هم به اين جا مرتبطه و هم خواستم نيمه ي ديگرم (همسرم رو مي گما)بدونه كه هنوزم برام كارش جالبه و تا مي تونه از اين كار ها بكنه كه من عاشق سورپرايز شدنم البته سورپرايز مثبت نه اين كه چيزي باشه كه بخوره تو ذوقما ....من دوست دارم هر روز سورپرايز و غافلگير بشم (ميدونين كه روراستم)از من گفتن بود و از ایشون؟؟؟!!!!.البته بعضي از رفتارها هم خاطره بر انگيز مي شه اما بهتره فراتر از يك رفتار باشه........بگذريم ، قرار نيست كه شما ها همه مسائل خصوصيم رو بدونين كه.........بالاخره اون پستي كه مربوط مي شد به حلقه ها گريبون خودم رو هم گرفت........انشا الله همه ازدواج ها موفق باشهو طرفين هردو شون در كنار هم خوشبخت بشن،ما دوتا هم همين طورآمين يا رب العالمين. شما ها هم برامون دعا هاي خوب خوب بكنين. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/31ساعت 19:17  توسط شيوا  | 

.....................اخه من چقدر خوبم که اینارو بهتون میگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

سلام

امروز مي خوام بهتون يه فرمولي رو نشون بدم كه اگر بهش توجه كنيد و طبق اين فرمول عمل كنين خيلي موفقيت بدست ميارين چه تو خانواده چه بين دوستان چه در جامعه.

اين فرمول رويه جورايي خودم كشف كردم.......سبک نگیرینا

اونم اينه كه هميشه وقتي با فردي روبرو مي شين  يا وقتي مي خواين كاري رو براي كسي بكنين يا حرفي رو به كسي بزنين اول از همه خودتون رو جاي طرف مقبابلتون قرار بدنين و تصور كنين كه اگه الان چه كاري طرف مقابلتو مي كرد شما خوشحال مي شدين و سپس همون كار رو براي طرفتون انجام بدين........ميگين يعني چي الان براتون مثال مي زنم.........

مثلا من مي خوام كه دوستم رو نصيحت كنم اول خودم رو جاي دوستم قرار مي دم و مي بينم كه تو چه شرايطي قرار داره ايا اگه من جاش بودم الان دوست داشتم كسي بهم مهربوني كنه يا دوست داشتم باهام دعوا كنه يا دوست داشتم كه منو ببره بيرون  يا دوست داشتم كه منو نوازش كنه يا الان دوست داشتم فقط به حرفام گوش بده يا...اون وقت بهترين گزينه رو با توجه به شرايط انتخاب مي كنم و اون كار رو براي دوستم انجام مي دم. یا مثلا یه وقتا تو خونه احساس می کنم که یکی چقدر احتیاج به سکوت داره مثلا مامانم اون وقت همه رو به نحوی ساکت می کنم و می بینم که در عرض چند دقیقه حال طرف خوب شد چون واقعا به اون چند لحظه سکوت احتیاج داشته و موارد بیشمار دیگه ای. در 90 درصد مواقع اين روش جواب مي ده باور ندارين خودتون امتحان كنين .اولش يه كمي سخته اما يواش يواش راحت تر مي شه البته بايد سعي كنين خيلي هم در اين مواقع تعصب به خرج ندين چون ادم با ادم خيلي فرق مي كنه شايد طرفتون اون لحظه كاملا با اون كاري كه شما صلاح مي دونستين و انجام دايدن بيگانه باشه و اصلا از اون كار خوشش نياد، ولي دراين مواقع يه امتياز مثبت وجود داره براي شما و اونم اينه كه اگه حتي نتونسته باشين كمكي به طرفتون كرده باشين لا اقل وجدان و خيالتون راحته كه كاري كه خود شما مي پسنديدين كه در اون شرايط براتون انجام بدن رو براي طرفتون انجام دادين................اين روش در زندگي زناشويي خيلي موثره البته حديثي هم هست كه مي گه:هر انچه براي خود مي پسندي براي ديگران هم بپسند ..........اين فرمول من هم ارتباط مستقيمي با اين حديث داره................ولي دقت كنين اگه روشتون براي كسي جواب نداد ناراحت نشين چون حتما نتونسته بودين سليقه ي طرفتون رو درست درك كنين.....................

اينايي رو كه گفتم براي خودم فوق العاده ارزشمنده ها خواهشا بهش دقت كنين......واقعا من چقدر فداكار و متواضعم كه تجرب هامو در اختيارتون قرار مي دم........

اگه اين روش رو انجام دادين به من هم بگين تا ببينم اين پيشنهادم تا چقدر كاگر بوده................. در ضمن اگه نظرتون رو درباره اين پست بهم بگين برام خبلي ارزشمنده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/04ساعت 10:12  توسط شيوا  | 

اینم نمی دونم از کجا اوردمش.................

چرا حلقه ازدواج

 بايد در انگشت دوم قرارگيرد؟

۱-ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را خم کرده و پشت به پشت هم بچسبانید.(انگشت دراز تر ها رو می گم)

2-چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید

3- به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند

4-سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید. انگشت شصت نمایانگر والدین است. انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند. به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.

5-لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید. سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.

6 -اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.

7-انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند. عشق های واقعی همیشه و همه جا به  هم متصل باقی می
مانند. شصت نشانه والدین است انگشت دوم خواهر و برادر انگشت وسط خود شما انگشت چهارم همسر شما و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است.

(برگرفته از اساطیر چینی)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/19ساعت 22:41  توسط شيوا  |